... بی سر و ته ...
...می رفت و می رفت و گاهی می ایستاد . دستشو به دیوار تکیه می داد، نفسی چاق میکرد و باز می رفت می رفت می ایستاد ...
- اینقدر پشت اون پنجره نشین ...
... انگار دنبال چیزی می گشت، با دقت گوشه دیوارو بو می کشید و گاهی با پاش خاکارو جابجا میکرد ... و یکدفعه از صدایی ترسید و در رفت.
- تو هنوز پشت پنجره ای...؟
... دو تا پسر بچه افتادن دنبال بچه گربه و تا جایی که می دیدشون دنبالش کردن و پیچیدن توی کوچه...
-داری چیکار می کنی پشت اون پنجره؟
... با خودش حرف میزد، انگار حساب کتاب می کرد ، کیسه خریدشو گذاشت زمین و از جیبش یک مقدار پول درآورد، نگاهشون کرد و نشمردشون و گذاشتشون سر جاش و کیسه رو برداشت و رفت ...
-هوا سرد شد اون پنجره رو ببند...
...دست همدیگرو گرفته بودن و چه ساکت و آروم میرفتن و حتی همدیگرو نگاه هم نمیکردن، شاید رویاهاشون قشنگ تر بود از الانشون...
- چیکار میکنی پشت این پنجره؟
- مردم ...!
- مردم ...؟
- دارن زندگی میکنن...
متعجب نگاهم کرد و رفت...، مردم داشتن زندگی میکرن و ... و من...
... پیشنهاد ...
پابرهنه در بهشت اولین فیلم بلند بهرام توکلی این روزا داره اکران میشه، فیلم ساختار خوب و متفاوتی البته نسبت به سینمای ایران داره و به روزهای زندگی یک روحانی جوون (هومن سیدی) در یک قرنطینه بیماران ایدز می پردازه، فیلم از دید و زبان یحیی(روحانی) بیان میشه که بعد از نیمه کاره موندن تحصیلات پزشکی انگار که از راه روحانیت هم به جایی که می خواسته نرسیده و حالا توی این قرنطینه نگاه میکنه و میشنوه و اصراری هم بر انجام وظایف روحانیشم نداره و بیمارانی که به خاطر گناهانشون قرنطینه شدن و نه بیماریشون.
یحیی رو با لباس روحانی در کار نمی بینیم و این از نکات خوب کاره که ما رو با ذهن یحیی درگیر میکنه و نه با لباسش و همینطور شخصیت پردازی آدمای داستان به خوبی انجام شده و با بازی خوب هومن سیدی و افشین هاشمی به خوبی هم به تصویر کشیده شده. نوع روایت فیلم بیننده رو با درگیریهای ذهنی یحیی ( روحانی ) همراه میکنه و این ساختار روایی همراه با فیلم برداری و تدوین زیبا، کاری ارزشمند رو ایجاد کرده وجوایزی هم از جمله ۴ سیمرغ بلورین رو در پی داشته و به هر حال دیدنش رو پیشنهاد میکنم.
... نکته ...
چند روز پیش از جلوی سینما آزادی رد میشدم که پوستر فیلم پابرهنه در بهشت رو دیدم و متعجب برای دیدن فیلم رفتم که مسئول سینما گفت هنوز کسی نیمده بلیط بگیره بعد از چند جمله که به شوخی از اکران خصوصی فیلم برای من زدیم قرار شد برو و برگردم و نزدیک سانس نمایش که برگشتم و بلیط گرفتم ، وارد سالن که شدم ۷ نفر نشسته بودن. همون موقع برای دایره زنگی جلوی سینما صف بود و همینطور زن دوم.
به همین سادگی بعد از یک ماه به مرز صد میلیون رسید، در همین زمان دایره زنگی ۷۲۰ میلیون ، مجنون لیلی ۵۴۰ میلیون و زن دوم ۲۷۵ میلیون فروش کرده، سال قبل اخراجیها با آمار غیر رسمی ۳ میلیارد فروش همراه بود و در همون زمان خون بازی حدود ۳۰۰ میلیون فروش کرد.
زمانیکه ماجرای تاسف بار موسوم به (فیلم زهره) که البته تاسفش برای این مردمه و نه خانم امیرابراهیمی، شنیدم که گردش مالی که اون فیلم خیلی کوتاه از راه فروش سی دی و کمک به فروش نشریات زرد ایجاد کرده بود بالغ بر ۲/۱ میلیارد تومان برآورد شده بود
سوال: چرا باید فیلم خوب ساخت؟
... جک ...
وزیر ارشاد: نمایشگاه کتاب ایران بزرگترین نمایشگاه بین المللی جهان است .
... دعا ...
به نقل از فیلم پا برهنه در بهشت: خدایا این بار که خواستی بازی جدیدی سر بنده هات در بیاری لطفا قبلش بهشون بگو تا یک خاکی به سرشون بریزن.
روز جهانی گرافیک و هفته تئاتر مبارک
...
نور زد توی چشماشو بیدارش کرد. پاشد چشماشو تکوند و لب پنجره رفت و پرده رو مرتب کرد که نگاهش افتاد به پنجره روبرویی، اومده بود لب پنجره و داشت انگار روزنامه ای که روش صبحونه خرده بود رو می تکون بیرون و رفت تو لیوان چایی نصفشو خالی کرده تو ظرفشویی و آب نزده گذاشته قاطی ظرفا، خورده نونای لب پنجره پرنده هارو جمع کرده بود ، رفت تمیزش کنه که که دید یکی توی پنجره روبورویی پرده رو مرتب کرد و رفت و از قوری استکانشو پر آب جوش کرد و قاطی خرت و پرتای کابینت یک لیپتون پیدا کرد و انداخت تو آب جوش و رنگ گرفته و نگرفته در آورد انداخت تو ظرفشویی و چاییشو برداشت رفت لب پنجره که دید از جلوی پنجره رفت کنار و پشت میزش نشست و دفترشو باز کرد و ، فکری کرد و بلند شد رفت سمت کتابخونه، از جلوی پنجره که ردشد دید استکان چای رو آب میزنه و گذاشتش کنار ظرفشویی و همونجا به سر و صورتش آبی زد و قاطی وسایل روی میزش یک خودکار پیدا کرد و رفت روی کاغذ چسبیده به یخچال علامتی زد و گذاشتش روی یخچال و از توی یخچال سیبی برداشت و گاز زد و گذاشتش سر جاش و اومد لب پنجره که دید نشسته پشت میزش و گوشه دفتری رو خط خطی میکنه ، کاغذ رو کند و مچاله کرد و انداخت روی میز، تلویزیون رو روشن کرد و این کانال اون کانال کرد و خاموش کرد و کاغذ مچاله شده رو انداخت سمت پنجره که خورد لب پنجره و برگشت داخل ، به زحمت به خودش تکونی داد و اومد کاغذ رو برداره که از پنجره دید سیب گاز زده ای رو از یخچال برداشت و گاز و گذاشت سر جاشو دو تا تخم مرغ برداشت و توی ماهی تابه نیمرو کرد و نمک زد و گذاشت روی میز و همونجوری قاشق قاشق خورد و بعد هر قاشق یک تکه نون. پاشد ماهیتابه رو بزاره سر جاش که از لب پنجره رد شد دید که داره کاغذ مچاله رد میندازه توی سطل کنار تختش که اینقدر پر بود که افتاد بیرون و رفت کشوی میزش رو تکوند و سیگار و کبریتی پیدا کرد و کبریت رو که کشید باد زد و خاموشش کرد، اومد لب پنجره و بستش و پرده رو که می کشید دید ماهیتببه رو میزاره توی ظرفشویی و آب رو باز کرد روشون و برگشت لب پنجره که روبه رو نگاهی کنه که پنجره بسته بود.
۰۰۰ قاطی اینهمه روزاش یک لحظه ایستاده بود و نگاه کرده بود عقبو...
- کجایی...؟
چقدر دود، رفته بود تو تراس پایینو نگاه کرده بود و فکری کرده بود.
پتو رو از روش کنار زده بود، نور افتاده بود ته چشمش و غری زده بود که پتو رو ول کنه و غلطی زده بود.
- تو این سرما اومدی تو تراس چرا؟ پرسیده بود ازشو انگار بی اینکه از سوالش پی جواب باشه رفته بود تو.
- میای بیرون از رختخواب یا به زور بیارمت، چاییتونو تو تخت میل می کنید؟
و اون فقط تا میشد جمع کرده بود خودشو زیر پتو.
از تراس برگشته بود و قاطی اونهمه آدم داشت دیوونه میشد، دلش می خواست بزنه بیرون.
ژ اه اگه نیای بیرون از این تخت لعنتی میرمــا ۰۰۰
دو سه دقیقه ایستاده بود و لباسشو پوشیده بود.
قاطی اونهمه آدم هرکسی چیزی بهش گفته بودو اون فقط نگاه کرده بود و گاهی لبخندی.
- ببین دارم می رمـــا و لیوان چاییو خالی کرده بود تو دستشویی و رفته بود و درو محکم بسته بود
از رختخواب دراومد پرده رو کنار زده بود.
به زور برده بودنش سر میز و بوی اونهمه غذا حالشو بد کرده بود و آروم آروم رفته بود سمت درو زده بود بیرون.
از پنجره بیرون ن نگاه کرده بود و رفته بود سمت در و از آپارتمانش زده بود بیرون و پیاده راه افتاده بوذ.
از قاطی اونهمه آدم که بیرون زده بود پیاده راه افتاده بود تو خیابون، سیگاری در آورده بود و روشن کرده بود، هیچکس نبود جز صدای پایی که آروم آروم نزدیک میشد و نگاش کرده بود، چقدر ازش ترسیده بود.
تو خیابون هیچکس نبود اما خوب که دیده بود یکی داشت بهش نزدیک میشد و آةیش سیگارشو دیده بود که با هر پک سرخ میشد و بی اختیار ازش ترسیده بود و از کنارش رد شده بود.
از کنارش که رد شده بود جرات نکرده بود پشتشو نگاه کنه و سیگارشو انداخته بود و له کرده بود و در آپارتمانشو باز کرده بود و رفته بود بالا.
از کنار مرد سیگاری که رد میشد از ترس عجیبی که داشت سرعتشو بیشتر کرده بود و زنگ رو زده بود رفته بود و قاطی اونهمه آدم ، پشتشو نگاهی کرده بود و آروم رفته بود توی تراس و پایینو نگاه کرده بود و فکری کرده بود.
توی آپارتمانش که اومده بود از پنجره بیرون رو نگاهی کرده بود و رفته بود تو تختشو رفته بود زیر پتو که صدای در اومده بود و داخل شده بود...
من باز اومدم و باز می نویسم و باز ...
-------------------------------------------------------------------------------
گفتم ۱۱ تا خاطره خوش ازت دارم، ۴ بار از بودنت احساس خوبی داشتم ، ۲ بار نگاهتو مهمونم کردی
یک بهار و یک پاییز و یک زمستونو بارم قشنگ تر کردی و با اون سه باری که چترتو بستی تا با هم
خیس بشیم .... می شه ... ۴۷۰۰ تومن
نگاهش که کردم دیگه چشماش خیس نبود
دو تا دو هزار تومنی و یک هزار تومنی بهش دادم
گفت ندارم سیصد تومنشو پست بدم
شونه هامو بالا انداختم
نگام کرد اومد جلو گونمو بوسید و گفت : بی حساب
و رفت و من ....
------------------------------------------------------------------------------------
...نوشته بود ، خط زد بود
نوشته بود ، خط زده بود ...
یک کتاب کشیده بود بیرون، نخریده بودش ، گذاشته بودش روی میز صندوقدار و رفته بود ...
یک فیلم خریده بود که ندیده بودش و چند تا کتاب که نخونده بود
نشسته بود، چایی ریخته بود اینقد نگاش کرده بود که سرد شده بود و ریخته بودش و از نیمرو کردن تخم مرغا گذشته بود
ـ مستقیم؟
ـ تا کجا؟
ـ تا ... مستقیم دیگه
ـ برو بابا
و ناچار پیاده رفته بود ، "ناچار" چه کلمه آشنایی!
مادر نگاش کرده بود و آرزوهاشو ردیف کرده بود و اون نگاه کرده بود و گوش نکرده بود ...
نشسته بود ، نگاه کرده بود، چقدر دور شده بود ...
ـ مستقیم؟
- تا کجا
...
پیاده رفته بود ...
... و فنجون رو برداشته بود و رفته بود لب پنجره و بیرون رو نگاهی کرده بود، روی شیشه، هــایی کرده بود وشروع کرده بود به خط خطی کردن بخار روی شیشه و آروم آروم قطره های اشک گوشه چشمش رو خیس کرده بود، چشمش افتاده بود به دختری که از پایین با چشمای خیسش نگاهش میکرد که انگار یکباره فکری کرده بود و دویده بود سمت ایستگاه اتوبوس و به زحمت از لای در پریده بود داخل اتوبوس و وقتی نشسته بود سیاهی گوشه دامنش رو دیده بود که بین درای اتوبوس گیر کرده بود و انگار که یاد چیزی افتاده باشه آهی کشیده بود و کتابش رو باز کرده بود و زیر چشمی پیرمرد صندلی روبرو رو نگاهی کرده بود، پیرمرد از از وقت سوار شدن نگاهش کرده بود و حالا که کتاب رو دیده بود سرش رو به شیشه تکیه داده بود و یاد روزی افتاده بود و چشمای خیسش رو بسته بود و راننده که مسافر هر روزش رو میشناخت توی ایستگاه پیرمرد رو صدا کرده بود که باید پیاده بشه و بعد پاشو آروم روی پدال گاز فشار داده بود و دلش خواسته بود این رفتن همواره باشه و بغضش رو آروم پایین داده بود و چشماشو بسته بود و باز که کرده بود باید پشت چراغ قرمز می ایستاد و ترمزی کرده بود و صدای ترمزش راننده ماشین بغلی رو که توی خودش بود رو از جا پرونده بود که نگاهی کرده بود به راننده اتوبوس و برگشته بود و راه افتاده بود چند متر بعد از ایستگاه ایستاده بود و مسافر صندلی عقب پرسیده بود اتفاقی افتاده؟ و برگشته بود و گفته بود دیگه نباید برم و چشمای خیسش رو بسته بود و مسافر پیاده شده بود و آروم راه افتاده بود توی پیاده رو که چندان میلیم به رفتن نداشت ، ایستاده بود فکری کرده بود و برگشته بود و رسیده بود و با چشمای خیسش دیده بودش که فنجون به دست روی بخار شیشه خط میکشه و ...
به خودش گفت کاش پاشه پنجره رو براش باز کنه بعد لباسی بپوشه و بزنه بیرونو توی کافه ای جایی یک چایی بخوره و توی اولین ایستگاه مترو قطاری رو سوار شه و جایی پیاده شه و اولین کسیرو که دید سالهای سال دوست داشته باشه سهم سلام صبح و خداحافظی شبش کنه ...
هنوز خودش رو می کوبید به شیشه، باید بلند می شد و پنجره رو باز می کرد، چشماش سنگین بود و روی هم و باد خنکی که به صورتش می خورد، نگاهش افتاده بود به قوطی که فقط یکی دوتا از اون کوچولو های سفید و قرمز دیگه توش بود و خودش که بلند شده بود و به طرف پنجره رفته بود و ...
------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته بود همیشه یک + یک دو نمیشه گاهی پف میکنه و میشه هیچ
... قطار میرفت و آروم نشسته بود و از پنجره بیرونو نگاه میکرد و حوصله ای برای رفتن نمونده بود. پنجره رو پایین کشید ، بالاشو باز کرد و پرید بیرون، میخواست اینقدر بالا بره که بالاتری نباشه و از اونجا شیرجه بزنه پایین که رفت و رسید و شیرجه زد پایین و انگار که هیچوقت قرار نبود بیفته و هرچه پایین می اومد باز پایینتری بود، ناچار پنجره رو بالا کشید و چشماشو بست و دیگه باز نکرد .
گیج و عصبی از اون تقسیمات دوتایی جلسه رو ترک کرده بود و زده بود بیرون ، توی اتاق دو تا همکاراش حرف می زدن و اون خارج از یک تقسیم دوتایی دیگه بود، توی پارکینگ ماشینا دو تا دوتا روبروی هم پارک شده بودن، توی تاکسی که نشسته بود دو نفر جلو بودن و چند لحظه بعد دو نفر کنارش نشسته بودن، خونه که رسید آپارتمانا دو تا دوتا روبروی هم بودن و توی آپارتمانش دوتا اتاق داشت و توی اتاق خوابش یک تخت دو نفره بود، همه این دوتایی ها دور سرش چرخید و زمینش زد.
هرچی میدید دوتایی بود و دیوونه و دیوونه ترش میکرد، بردنش دکتر که گفت بستریش کنن. دو تا پرستار گرفته بودنش و برده بودنش توی اتاقی که دوتا تخت و یک نفر دیگه هم توش بود و بسته بودنش به قرصایی که از وسط به دو قسمت تقسیم شده بود اون فقط از پنجره حیاطی رو میدید که دو تا درخت توش بود .
چند روز بعد تخت بغل خالی شده بود و به خودش که نگاه کرده بود دوتا بود و چشماشو بسته بود و یکی شده بود دیگه هیچوقت باز نکرده بود و مونده بود بیرون همه دوتایی ها و ....
..... نسیم بهاری ملایمی که از لای پنجره نیمه باز میزد روی صورتش آروم آروم بیدارش کرد٬ کش و قوص آرومی به خودش داد و خمیازه ریزی کشید٬ چشماشو باز کرد و پیش خودش فکر کرد که چه روز دلچسبی رو شروع کرده و آروم از جاش بلند شد٬ آبی به صورتش زد. همیشه لذت میبرد از اینکه روزای آرومشو با یک فنجون قهوه و کمی مطالعه شروع کنه٬ قهوه رو آماده کرد٬ لباس خواب رو در آورد و بلوزی رو که دوست داشت پوشید کتابخونه رو با انگشت مروری کرد و رمان "شبهای روشن" چخوف رو بیرون کشید و قهوه به دست فکر کرد به تراس بره و روی میز کوچیکی که اونجا داره روزشو شروع کنه٬ در تراس رو که باز کرد هجوم ملایم باد بهاری صورتش رو قلقلکی داد و جمع کرد . صندلی رو عقب کشید و میز رو کمی جابجا کرد و به نرده لق شده تراس چسبوند و آروم نشست پشت میز و قهوه رو گذاشت کنار دستش٬ کتاب رو باز کرد و چند خطی نخونده بود که درز باز شده تو عطف کتاب نظرشو جلب کرد. فکر کرد تا پارگی زیاد نشده بهتره بچسبونتش٬ رفت سر کمدش و محکمترین چسبی رو که داشت٬ همراه یک کاردک باریک برداشت و به تراس برگشت٬ یک مقدار از چسب ریخت لای درز کتاب و با کاردک خوب پخشش کرد و کتاب رو بست٬ یک دستمال روی زمین پهن کرد و کتاب رو از عطف روی اون فشار داد تا خوب بچسبه و بعد از چند لحظه کتاب رو بلند کرد و امتحان کرد٬ خوب و محکم شده بود فقط یک کم چسب که از گوشه درز کتاب بیرون زده بود به دستمال چسبیده بود ٬ دستمال رو که می خواست جدا کنه همراهش تکه ای از جلد کتاب کنده شد٬ باید تکه کنده شده رو می چسبوند ٬ یک مقدار از چسب ریخت روی عطف کتاب و اومد کاردک رو برداره که دید افتاده زیر میز ٬ آروم نشست روی زمین و دستش رو کرد زیر میز و کاردک رو گرفت و همین که خواست بلند شه پشتش به میز خورد و صدای فنجون قهوه رو که شنید احساس کرد پشتش خیس شده٬ قهوه ریخته بود پشتش ٬ بلند شد٬ میز پر از قهوه شده بود٬ باید بلوزش رو در میاورد٬ کاردک رو گذاشت توی جیب عقبش و اروم سرش رو از یقه بلوزش رد کرد و داشت دستاشو از آستین رد می کرد که احساس کرد بلوزش از پشت به کاردک چسبیده ٬ بلوزش رو محکم کشید که کاردک از جیبش بیرون پرید و محکم خورد به کمرش و یکدفعه پشتش احساس سوزش و درد کرد٬ آخی گفت و نشست زمین٬ سر و دستش هنوز توی بلوز گیر بود٬ اومد بلند شه و بلوزش رو در بیاره که پاش روی قهوه ای که روی زمین ریخته بود لیز خورد و محکم به نرده تراس خورد٬ خواست خودشو جمع کنه که دستاش و سرش توی بلوز گیر بود و به سرعت از جلوی تراس طبقه پایین رد شد تا به خودش بیاد هفت طبقه ساختمون رو پایین افتاده بود و باد ملایم بهاری هنوز می وزید ... دختری که پایین ساختمون شکه شده بود و صورتش رو گرفته بود تا جسد متلاشیده شده ای رو که یکدفعه افتاده بود جلوش رو نبینه ٬ پیش خودش فکر میکرد که چه روز وحشتناکی رو شروع کرده و ...
... ۱ اومد... رفت٬ ... ۲اومد... رفت٬ ... ۳ اومد... رفت٬ ... ۴ اومد... رفت٬ ... ۵ اومد... رفت٬ ... ۶ اومد... رفت٬ ... ۷ اومد... رفت٬ ... ۸ اومد... رفت٬ ... ۹ اومد... رفت٬ ... ۱۰ اومد... رفت٬ ... ۱۱ اومد... رفت٬ ... ۱۲ اومد... رفت٬ ... ۱۳اومد... رفت٬ ... ۱۴اومد... رفت٬ ... ۱۵اومد... رفت٬ ... ۱۶اومد... رفت٬ ... ۱۷اومد... رفت٬ ... ۱۸اومد... رفت٬ ... ۱۹اومد... رفت٬ ... ۲۰اومد... رفت٬ ... ۲۱اومد... رفت٬ ... ۲۲ اومد... رفت٬ ... ۲۳ اومد... رفت٬ ... ۲۴ اومد... رفت٬ ... ۲۵ اومد... رفت٬ ... ۲۶ اومد... رفت٬ ... ۲۷ اومد... رفت٬ ... ۲۸ اومد... رفت٬ ... ۲۹ اومد... رفت٬ ... ۳۰ اومد... رفت٬ ... ۳۱ اومد... رفت٬ ... ۳۲ اومد... رفت٬ ... ۳۳ اومد... رفت٬ ... ۳۴ اومد... رفت٬ ... ۳۵ اومد... رفت٬ ... ۳۶ اومد... رفت٬ ... ۳۷اومد... رفت٬ ... ۳۸ اومد... رفت٬ ... ۳۹ اومد... رفت٬ ... ۴۰ اومد... رفت٬ ... ۴۱ اومد... رفت٬ ... ۴۲ اومد... رفت٬ ... ۴۳ اومد... رفت٬ ... ۴۴ اومد... رفت٬ ... ۴۵ اومد... رفت٬ ... ۴۶ اومد... رفت٬ ... ۴۷ اومد... رفت٬ ... ۴۸ اومد... رفت٬ ... ۴۹ اومد... رفت٬ ... ۵۰ اومد... رفت٬ ... ۵۱ اومد... رفت٬ ... ۵۲ اومد... رفت٬ ... ۵۳ اومد... رفت٬ ... ۵۴ اومد... رفت٬ ... ۵۵ اومد... رفت٬ ... ۵۶ اومد... رفت٬ ... ۵۷ اومد... رفت٬ ... ۵۸ اومد... رفت٬ ... ۵۹ اومد... رفت٬ ... ۶۰ اومد... رفت٬ ... و ... یک دقیقه دیگه هم گذشت و ... هیچ ...
... قول داده بود اون بالا باشه و به موقع دستشو بگیره و اونم با خیال راحت سفتی زمینو گذشته بود و به آب زده بود٬ آروم و آبی پایین می رفت٬ قفسه هارو دونه دونه رد می کرد٬ قدیمترا تو همین قفسه ها چیزایی واسه خوندن پیدا می شد٬ اما حالا یا خونده بودشون یا حوصله خوندنشونو نداشت٬ دستشو سمت یکیشون دراز کرد که زد بیرون و افتاد تو شلوغی آدما٬ تا به قدیمیترین در رسید٬ می دونست یکی اون بالا هست که به موقع دستشو می گیره٬ بهش قول ... قول که نه اما قرارشون بود که باشه. با یک کاسه انار سرخ نشسته بود جلوش٬ اولین دونه رو که گذاشته بود توی دهنش ترشیش٬ چشماشو بسته بود و تا قدیمیترین در کشیده بودش. حتما یکی بالا بود و به موقع دستشو می گرفت قرار همین بود و با خیال راحت دل به آبی دریا داده بود و پایین می رفت. از کجا می دونستی انار ترش دوست دارم؟ پرسیده بود و عوض جواب یک دست شده بود شریک کاسه انارش. قرار بود یا نبود؟ ولی حتما هست همه میدونن که اون بالا هست. انارا دونه دونه می رفتن و خالی کاسه جای اونارو بین دستاشون پر می کرد فکر کرد قراری که نبوده و بالا هست یا نیست٬ نمی دونست دست و پایی زد تا خودشو از آب بالا بکشه ٬ همه زور باقی موندشو جمع کرد٬ برداشتن آخرین انار دستارو دورتر و دورتر کرد٬ اگه اون بالا نباشه چی٬ کاسه خالی شده بود و در بسته بود. همه زورشو جمع کرده بود بالا رفته بود٬ هیچی بود یا نبود... آروم آروم می رفت ته آب ٬ آخرین دست و پاشو زده بود و دیگه نایی نداشت و دیگه مهم نبود کسی اون بالا هست یا نه ...
...
طولانی ایستگاه رو صندلی به صندلی رد کرد٬ رفت و رفت تا نشست یک گوشه. قطار اول٬ دوم ٬ سوم و ...٬ همه و همه اومدن و رفتن اما قرار رفتن انگار نداشت و قرار موندن هم.
انگار خوابش برده بود که از خواب پرید٬ هیچکس تو ایستگاه نیمه تاریک نبود٬ کمی ترسید از تنهایی که دید یک نفر انگار اونطرف ایستگاه نشسته و کمی آروم گرفت. به ساعتش نگاه کرد٬ خواب بود٬ تکونش داد اما فایده نداشت. نمی دونست چه وقته روزه٬
اومد نشست پیشش.
بهش گفت ساعت چنده؟
- ساعت؟
- آره می خوام ببینم چه وقته روزه؟
روز؟ روز نیست٬ خیلی وقته روز نیست.
- ولی ایستگاه که هنوز بازه! ... ببینم قطار قبلیه تازه رفته؟
- آره تازه تازه ... این قطار همیشه در حال رفتنه...
کدوم قطار؟
برگشت و به شیشه اشاره کرد...
تازه فهمید تو قطار نیمه تاریک نشسته...
- من کی سوار شدم
- خیلی وقته
- آها ح... ح... ح... حتما خوابم برده ... نمی دونم چرا ساعتم خوابیده؟
- کدوم ساعت؟
مچشو بلند کرد که نشون بده ساعتشو که هیچی دستش نبود...
- ولی روی دستم نبود... چی روی دستش بود یا نبود٬ یادش نبود...
برگشت دید که تنهای تنهاس٬ تنهای تنها و قطار که می رفت و انگار هیچ ایستگاهی نداشت و یا ایستاده بوده بود و نیمه تاریک بود...بلند شد و دنبال در گشت٫ یک در یا یک ... هیچی نبود و چه تاریک ... .
و چه نور یکباره ای که ریخت تو قطار٬ اومد دستگیره ای پیدا کنه که نه دستگیره ای بود و نه قطاری... وسط یک هیچی بزرگ و روشن بود... یک هیچی طولانی... و صدایی که چه دور بود... و خالی و انگار که داشت می افتاد و یا صدا بالاتر و بالاتر می رفت ... و چشمهاش که هر چه کرد دیگه باز نشد و هیچ ...
باشه
آی فکرم ... آی ذهنم ... آی نگاهم
... آی ... آی ... آی
آی خوابهایم ... آی اعتقاداتم ... آی خدایم ... آی خاطره هایم
... آی ...آی
همه درد گرفته اند و پاهایم که دیگر تاب گامهایم را ندارند و دستهایم که تاب هیچ گرفتنی را نمی آورند . آی من و آی من ... کاش نبودم ... کاش هرگز نبودم ...
...وقتی اومده بود بهش گفته بود وقته رفتنت یک خداحافظی طلب من و اونبار که رفته بود بی خداحافظی و حالا چند متر اونطرف تر نشسته بود.
وقت برگشته بود نپرسیده بود چرا رفتی که فقط طلب خداحافظیشو کرده بود و لیوان بزرگ چای رو با شکلات همیشه عوض کرده بود که جلوش آروم و ساکت با سر پایین نشسته بود و هیچوقت نگفته بود لیوان بزرگ چای رو می خواد یا نه و تا تهشو خرده بود و حالا چند متر اونطرف تر نشسته بود.
به اولش فکر میکرد به اون ایستگاه مترو که نه ٬ به اون نوشتن طولانی فکر میکرد که میدونست حرمتش به خوندنه و اگه کار به دیدن باشه اونی که مینویسه قد نوشتش حرمت دیدن نداره. هر بار که دیده بودش به خودش گفته بود این گوشه هیچی واسه موندن اون نداره و کوچیک و تاریکه واسه اون بزرگی٬ خواسته بود بار آخر باشه و هر بار نتونسته بود نشده بود. و اونبار که رفته بود بی خداحافظی راضی شده بود به رفتنش و حالا چند متر اونطرف تر نشسته بود.
وقتی برگشته بود خواسته بود بگه این گوشه قد تو نیست که اینبارم نشده بود که با همه وجود اونو می خواست. مثل همیشه لیوان چای بزرگ و شکلات همیشه و سر پایین و حالا چند متر اونطرف تر نشسته بود.
اینبار که رفته بود قد یک خداحافظی حرمت نگه داشته بود و ترو خدا برنگرد جواب حرمتش.حالا چند متر اونطرف تر نشسته بود تو یک گوشه دیگه که کاش قدش باشه. می خواست بلند شه و بره بگه ترو خدا برگرد و همه این گوشه مال تو. سرشو که بالا آورد چند متر اونطرف تر یک میز خالی بود و دوتا صندلی عقب کشیده و هیچکس نشسته بود.
یک جا خونده بود آدما وقتی می میرن هیچی نمی بینن اما همه نوشته هارو می خونن٬ آرزو می کرد کاش آدما فقط اونو می خوندن ...
داستان قبلو که گذاشته بودم یک دوست که به اینجا سر میزنه و میخونتش پرسیده بود که منظورم چی بوده٬ من فقط میخواستم بگم واسه همه یکروز از کار میایسته وقتی که هیچکس گوشه هیچ بخاری کز نکرده باشه. به هر حال ممنون.
مدتی پیش واسه کاری رفته بودم اداره تشخیص هویت تو نیم ساعتی که اونجا بودم یک نمی دونم داستانی٬ خاطره ای چیزی نوشتم که می ندازونمش اینجا.
ممنونم که اینجایید. تا بعد.
-------------------------------------------------
... الو سلام ٬ کجایی؟
- الو سلام خنگه من اداره تشخیص هویتم
- اه اونجا چیکار میکنی؟
- معلومه دیگه٬ اومدم ببینم خودمم یا نه!؟
- یعنی چی؟
- یعنی چی نداره از کجا معلوم من خودمم٬ اصلا تو مطمئنی خودتی؟
- من؟ خودمم؟ اه برو به کارت برس خدافظ.
و این همه اون مکالمه بود٬ گوشیو که قطع کرده بود فکر کرده بود٬ آره اصلا از کجا معلوم خودشه؟! گوشیش زنگ خورده بود ولی جواب نمی داد مطمئن نبود با اون کار داشته باشن. پشت چراغ قرمز بود سبز که شده بود نمیدونسب باید چکار کنهآخرشم ماشینو ول کرده بود و رفته بود٬ خونه که رسیده بود درو باز نکرده بود نمیدونست این خونه اونه یا نه؟ آخرش زنش اومده بود و برده بودش خونه٬ مدتی گذشت تا همه جدی گرفتن این ماجرا رو٬ توی خونه نشسته بود و مات و مبهوت درو دیوار و نگاه میکرد. بردنش پیش روانپزشک٬ دکتره معاینش کرده بود و کمی قرص و دوا داده بود و گفته بود خستس٬ مسافرتی چیزی بره. اما حالش مرتب بدتر میشد، تمام وقت خونه نشسته بود، زنش خسته و درمونده آلبومارو نشونش می داد و میگفت این داییته این عموته و ... ولی اون فقط فکر میکرد که من کیم که اینا دایی و عمومن؟ حتی یک بار زنگ زده بود سفارت کویت و پرسیده بود ببخشید امیر کویت گم نشده؟! دیگه همه ازش قطع امید کرده بودن بردنش بیمارستان روانی، غذا و دارو نمیخورد، دیگه حتی حرفم نمی زد. توی تختش مات و مبهوت خوابیده بود و درو دیوار و نگاه میکرد و ...
یک روز زنشو تو خیابون دیده بود و گفته بود: اه سلام خوبی، اون شوهر خنگت کجاس؟ زن درمونده داستانو گفته بود و اشک ریخته بود. یک کم فکر کرده بود و زده بود زیر خنده، رفته بود بیمارستان و برده بودش تشخیص هویت و انگشت نگاریش کرده بود، یک هفته بعد جوابو گرفته بود و رفته بود بیمارستان و بهش گفته بود پاشو بابا خنگه اینم جواب، خودتی دیوونه.
جوابو دیده بود و به حرف اومده بود که منو ببرید خونم و ...
تا بعد...
... بلند شد٬ سردش شده بود٬ رفت که بخاری رو زیاد کنه ٬ دید که اومده و کز کرده کنار بخاری. بهش گفت: تو اومدی؟ هیچ جوابی نشنید٬ بخاری رو زیاد کرد و برگشت که بخوابه که از خواب پریدسردش شده بود٬ رفت که بخاری رو زیاد کنه که دید اومده و یک گوشه کز کرده ازش پرسید : تو اومدی؟ هیچ جوابی نشنید٬ بخاری رو زیاد کرد و برگشت بخوابه که از خواب پرید٬ بلند شد و رفت بخاری رو زیاد کرد و رفت سمت دسشویی که آبی به صورتش بزنه٬ به آینه نگاه کرد٬ چه سفید بود٬ لباسشو پوشیدوبیرون زد. یک جا یه چای خورد و بیرون که اومد انگار همه چی ایستاده بود حتی صدای قلبش رو هم نمی شنید و انگار زمان وایساده بود.
نگاهی به دور و برش انداخت٬ کمی جلوتر یک مغازه ساعت سازی بود. در رو که باز کرد همه جا تاریک بود از بین ساعتها و پاندولهای آویزون رد شد و رفت سمت ساعت ساز. درش آورد و گذاشتش رو میز٬ گفت فکر کنم باطریش تموم شده٬ ساعت ساز سرش رو بالا گرفت٬ خیلی پیر بود٬ ذره بین ساعت سازی توی کاسه چشمش بود انگار و جزئی از صورتش شده بود. برش داشت و گفت: مال همه یک روز از کار می افته چه با باطری چه بی باطری٬ سرش رو برد پایین و گفت یک ساعت دیگه.
ازبین ساعتها و پاندولهای آویزون رد شد و بیرون رفت٬ فکر کرد تو این یک ساعت چکار میتونه بکنه رفت سمت ایستگاه مترو و سوار اولین قطار شد. اون وسطا یک جا برای نشستن پیدا کرد٬ نمی دونس چقدر گذشته٬ از بغل دستیش پرسید: ساعت چنده؟ پیرمرد سرش رو بلند کرد و گفت: ساعت ندارم. روشو کرد اونور و از اونوری پرسید : ببخشید ساعت چنده؟ همونجوری که سرش پایین بود گفت: مگه نگفتم ساعت ندارم. هنوز سنگینی نگاه پیرمرد اولی رو حس می کرد٬ برگشت به سمتش٬ انگار چسبیده بود ته قطار٬ هیچی نبود٬ قطار ایستاده بود٬ رفت سمت در که پیاده شه٬ در باز نشد تا اومد بره سمت بقیه درها قطار راه افتاد و قطار که انگار تاریک...
همسایه ها جمع شده بودن٬ یکیشون می گفت: از بوی تعفن فهمیدم و به پلیس خبر دادم٬ اونیکی می گفت: پیر مرد خیلی تنها بود ٬ این اواخر قلبش با باطری کار می کرد.
درو که باز کردن و داخل شدن٬ هیچکس گوشه بخاری کز نکرده بود...
بهمن ماه ۱۳۸۴
گفتم پاشم برم لب پنجره شاید امروز مثل هر روز نباشه که صدای زنگ اومد نمی خواستم جواب بدم نمی دونم چی شد قاطی جواب ندادنام گفتم کیه؟ خودش بودِ درو باز کردم و از سر عادت دسی به سر و گوش اطاق کشیدم و رفتم زیر پتو . اومده بود تو، بوی تند عطرش زده بود زیر پتوِ ، نشسته بود رو صندلی سیاهه دور و برشو حتما نگا می کرد گفت سلام و منتظر جواب نشد. اینجا چقد نامرتبه، تو چرا تا حالا خوابی؟ اتوبوس شیراز آروم آروم میرفت و از کنار راننده ته صدای یک آهنگ قدیمی می اومد. گفتم و سلام و برگشتم زیر پتو، نشسته بود کنارمو دونه های تسبیحو دونه دونه با یک صلوات همراه میکرد، سرمو آوردم بیرون و گفتم خستم بی خیال. گفت چرا خل شدم گفتم بی خیال بعد صلوات پرسید شیراز میری چرا؟ نمی دونستم چی باید بگم، نمی دونستم چرا می رم، دلم رفته بود پی بلیط و حالا منو می کشوند اونجا اگه بهش می گفتم نمی دونم لابد فکر می کرد خل شدم سرمو از زیر پتو در آوردم و گفتم تا حالا وسط یک شب باروونی قاطی صدای کلاغا سوسوی یک ستاره کشیدت زیر بارونا پی خودش، بهش گفتم قصه اون کوچولو هرو که براش گفته بودم یادشه...، همینجوری زل زده بود تو چشمام بهم گفت، نگفت حرفشو خورد یک بغض کوچولو کرده بود و بغض منو که بزرگ بود نمی دید پا شد آروم اومد تا مثل همیشه پیشونیمو ببوسه که خودمو کشیدم زیر شب پتو و فقط صدای بسته شدن درو شنیدم و بدو بدوی توی پله ها. گفت: نگفتی پسرم شیراز میری چرا؟ گفتم پی سوسوی یک ستاره.
...... تا بعد ......
دیروز یک مصاحبه خوندم از "رضا میر کریمی" کارگردان کمی مغرور فیلم "خیلی دور، خیلی نزدیک".
حرفاش باعث شد تا منم نظرمو راجب این فیلم بنویسم البته با اجازه"همیشه" که می دونم این فیلمو دوس داره
"خیلی دور، خیلی نزدیک" از چند نظر فیلم خوبیه اول اینکه یک داستان دارای تمام عناصر دایتانیه که توی سینمای ایران خودش یک امتیازه و بیخودی بابت زدن حرفاش توی دام روشنفکر زدگی نیفتاده ضمن اینکه نماهای بسیار زیبایی داره که شاید به دلیل تحصیلات گرافیک رضا میر کریمی باشه اما به هر حال شاید بهتر از این نمی شد اون کویرو تصویر کرد و همچنین نماهای طوفان که یاختنشون با امکانات سینمای ایران راحت نیست اما از همه خوبیای گفته و نگفتش که بگذریم "خیلی دور، خیلی نزدیک" در موارد زیادی فیلم ضعیفیه
من نمی دونم تا کی این "قارون "های پولدار از خدا بی خبر که حالا اینقدر بی حیا شدن که سر کار حساس طبابت تو محل کارشون رو اسبا شرط بندی می کنن باید تو سینمای ایران بیان و یدفعه خدا بزنه پس گردنشون و
تا بیان به خودشون بیان یکی تهمونده غرورشونو بشکنه و گریشونو در بیاره و خلاصه حسابی که به فلاکت بیفتن
یدفعه معجزه بشه و ... خلاصه نمی دونم این داستان تکراری سینمای ایران تا کی باید تکرار شه. نکته دیگه ضعف شخصیت پردازیه دکتر که اول فیلم در برابر حرف پیرمرد خدماتی استودیو گوش میده و گره دستشو باز
می کنه و توی مطبشم نشون میده که به عقیده پیرمرد ایمان آورده و خلاصه آدمی که به این راحتی تحت تاثیر قرار می گیره واسه متحول شدن که نباید اینقد بدبختی بکشه اون بارها و بارها می تونسه متحول شه
و اون خانم شاگرد قدیمی که آدمو یاد این دخترای 12 ساله که سعی ی کنن حال دوس پسراشونو بگیرن میندازه
جایی از فیلم که دکتر داره گریه می کنه و میگه چرا هیچکس به من کمک نمیکنه و میگه که کمک می خواد اون قیافه رو به خودش می گیره و میگه "به نظر من شما بیشتر از پسرتون به کمک احتیاج دارین"
موسیقی فیلم به تنهایی بسیار زیباست اما هر ا باید همراه فیلم به اوج بره و به فیلم کمک کنه داره ساز خودشو میزنه شاید که اثر خاطره مرگ برادر سازنده موسیقی فیلم بر اثر سرطان باشه.
با توجه به اینکه رضا میر کریمی گرافیسته من انتظار دیدن تیتراژ بهتری داشتم و ...
امیدوارم "خیلی دور، خیلی نزدیک" در اسکار موفق باشه.
این نوشترو یک شب که خیلی دلم گرفته بود برای همیشه نوشتم و فکر کردم شاید بد نباشه اینجا هم به یادگار بمونه.یک بخشهایی از اون رو می زارم اینجا.
-----------------
سلام همیشه،
می دونی گاهی آدم قاطی روزاش گم میشه، نمی دونه کیه و چیه... .
آدم دلش می خواد یک نفرو مثلا تو خیابون ببینه و بگه ببخشید شما، من نیستید و اونم بگه آره من خود خودتم.
دیدی این کوچولوهایی رو که مامان بازی میکنن، دیدی چه ساده و راحت مامان یک عروسک یا خاله ی یک گربه میشن و از اون ظرفهای کوچیکشون یک شکم سیر قضا می خورن و تازه مهمونیم میدن.
دلم تنگ زده همیشه، تنگ اون کمد بالاییس که همیشه فکر می کردم توش یک چیزای عجیبی هست.و هر بار که چیزی گم میکردم فکر می کردم اون توئه و وقتی خودمو با هزار زحمت می کشیدم اون بالا توش به جز چند تا کتاب کهنه و اگه رو شانس بودم یک عنکبوت و تارش هیچی نبود و بر می گشتم پایینو و هنوز چند ساعت نگذشته هوس پیدا کردن هزار تا چیز دیگرو تو کمد بالایی داشتم. دلم می خواد برمو اون کمدو پیدا کنم و برم ازش بالا شاید خودمو که با اون چشمای گرد کز کردم یک گوشش پیدا کنم و ...
راستی ابرکمو...
----------------
این تکه هایی از اون نامه بود و تکه هایی از خوابهام که توشون دنبال یک کمد بالایی جادویی می گردم، کاش پیداش می کردم. امیدوارم شماهم کمدای جادویی خودتونو پیدا کنین.
پیمان.
اين وبلاگ نمی دونم توش قراره چی باشه، فعلا می خوام توش داستانکهايی رو که چند تاشون برای هميسه بوده و چند تاشون نه رو بنويسم و اگه نظری هم باشه که خوشحال می شم و می خونم.
داستانک (( قرار بارون))
... رفتم لب تاقچه يه چيکه زمستون بر دارم که مامان گفت اون شيشه ی ترشی رو
بيار، توی شيشه پر از مخ نمکشيده من بود، مامان گفت ااااه نم مخت ترشيمو
خراب کرده و همه مخمو خالی کرد تو دسشويی و من رفتم لب تاقچه
تا يه چيکه زمستون بردارم...
------
فعلا....


